حالی دیگر
نام نویسنده: حمیدرضا نیکدل
دوستی دارم متغیرالحال! همه مان بالا و پایین داریم و حالمان خوب و بد می شود، اما اگر واحد دوره های ما هفته و ماه باشد،فرکانس او روز است و ساعت. بارها شده که با او حرف زده ام، خوب بوده ولی چند ساعت بعد موبایلش را جواب نداده. دلیلش را که بپرسم، می گوید” حالم ، حال حرف زدن نبود” می پرسم ” چرا ؟” می گوید ” دیگه !” می گویم ” تو که چند ساعت پیش حالت خوب بود ” می گوید ” حال خوب ؟! کدوم خوب ؟ تازه مگه الان بدم؟! این هم حالیه برای خودش … ” . این دوست ما آرام و قرار ندارد. همیشه و در آن واحد چند کار را با هم می کند. درس دیگری را خوانده و کار دیگری می کند. زندگی اش خیلی هیجان انگیز است. چون اصلا فرصت حوصله سر رفتن ندارد. آنقدر متنوع که برای ما شاید سرگیجه آور باشد. خلاصه اینکه مدل زندگی اش همان به درد خودش می خورد و بس. در ظاهر چیزی ندارد که بتوان یاد گرفت. خودش هم مطلقا توصیه نمی کند. یک بار می گفت ” اگه می خوای موفق باشی ، ببین من چی کار می کنم تو زندگیم، تو اون کار ها رو نکن ” اما قدری شکسته نفسی می کند، یا حداقل خودش را دست کم می گیرد. آش آنقدر ها هم شور نیست. راستش من خودم خیلی چیزها یاد گرفتم از او. نه فقط کارهایی برای انجام ندادن، بلکه چیزهایی برای تجربه کردن. یکی از مهم ترین هایش همان تجربه احوالات نو است. برای آدمی مثل من با چهارچوبی مشخص ، جذاب است گاهی تجربه رها شدن از کلیشه های خودساخته. کسی که سالها صبح رفته سر کار و عصر آمده و همیشه در یک رشته کار کرده ، آن هم همان رشته ای که درسش را خوانده، هیجان انگیز است که بتواند کار دیگری را هم تجربه کند. اما چه کنم که تا این حد جسارت ندارم. پس سرم را می اندازم پایین و همان کار بیست و اندی سال گذشته را می کنم تا چند سال دیگر که بازنشست شوم. اما تجربه های کوچک را که می توان داشت. اینکه به خود اجازه دهی هر از چندگاهی نفسی بکشی از نوع دیگر. مثل آن ماهی قرمز توی تنگ که هر چند آب شش دارد اما گاهی هم می آید روی سطح آب و تک نفسی از هوای بیرون را می کشد و دوباره شیرجه می زند پایین. همین قدر هم از سر من زیاد است. خوب با آب شش که نمی توان کلا از تنگ بیرون آمد. خانه پرش این است که گاهی صبح ها مرخصی می گیرم و می روم پارک پیاده روی. ناهار را هم بیرون می خورم و بر می گردم خانه. اما با مزه اینجاست که همان شب دلم برای رفتن به اداره تنگ شده. انگار چیزی را گم کرده ام. بالاخره یک چیزهایی توی خون آدم است، کاریش نمی توان کرد.
بگذریم ! امروز دیدم این دوستم جایی نوشته ” بوی پاییز…” اس ام اس زدم که ” اخوی تازه وسط تابستونه که !” جواب داد ” آره ولی حال من پاییزیه ” گفتم” حال ما که هنوز تابستونیه، شدید ” گفت ” اونهم خوبه، حالش رو ببر ” گفتم ” چی کار می کنی ؟” گفت ” یکی از دوستای عزیزم وب سایت با قدمت و معتبری داره … قراره حال وب سایتش کمی عوض بشه، من هم یادداشتی می نویسم به مناسبت این تغییرحال ” گفتم ” قراره وب سایتش چه حالی بشه ؟” گفت ” حالی دیگر! “
